تبليغاتX
جایی برای بودن نیست...باید رفت
 
جایی برای بودن نیست...باید رفت
 
 
 
یه کتاب از نمایشگاه خریدم.مال شاعر دلسوخته زنده یاد ابوالفضل سپهر...

اینم یکی از شعراش...

اتل متل یه بابا

دلیر و زار و بیمار

اتل متل یه مادر

یه مادر فداكار

 

اتل متل بچه‌ها

كه اونارو دوست دارن

آخه غیر اون دوتا

هیچ كسی رو ندارن

 

مامان بابا رو می‌خواد

بابا عاشق اونه

به غیر بعضی وقتا

بابا چه مهربونه

 

وقتی كه از درد سر

دست می‌ذاره رو گیجگاش

اون بابای مهربون

فحش می‌ده به بچه‌هاش


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:22  توسط مرتضی  | 
دختری دلش شکست

رفت و هرچه پنجره

رو به نور بود

بست

رفت و هرچه داشت

یعنی آن دل شکسته را

توی کیسه ی زباله ریخت

پشت در گذاشت

صبح روز بعد

رفتگر 

لای خاکروبه ها

یک دل شکسته دید

ناگهان

توی سینه اش پرنده ای تپید

چیزی از کنار چشمهای خسته اش

قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش

آب و دانه برد

رفت و تکه های آن دل شکسته را

به خانه برد

سالهاست

توی این محله با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر

سالهاست

عاشق است

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:5  توسط مرتضی  | 

بارون می اومد.چتر نداشم.بی خیال...اعصابم خورد بود.نمیدونستم کجابرم!کنارجاده راه میرفتم.

چرا اینجوری شد...حتی دستمم هم نلرزید.همه چی همون دیشب شروع شد.همون دیشبم تموم شد.از سر کار برگشته بودم.خسته.با ریئسم دعوا افتادم،سر چی؟یادم نیست .یه مدتی بودکه باهمه مشکل داشتم.انگار همه می خوان سرم کلاه بذارن.چه افکار داغونی داشتم.الان که فکر میکنم انگار روانی شده بودم.رسیدم خونه کلید رو انداختم.هنوز هم قفلش گیر داشت.هفته پیش قرار بود یکی بیاد درستش کنه ولی هنوز نیومده بود.اعصابم خورد شد.هی زور زدم.آخر کلید شکست.دیگه حتما باید می اومد.قاطی کردم.زنگ رو زدم .خراب بود .خدایا چرا همه چی با من لج دارن!!!با سنگ زدم به شیشه .خیلی محکم زدم !شکست.دخترم جیغ کشید."در رو باز کن بینم"رفتم تو.راستی دخترم 7سالشه.تازه رفته مدرسه.کفشمو در آوردم.بوی سوختنی تمام ساختمونو گرفته بود.بازم غذا سوخت.دادو بی داد کردم.خسته شدم...

چند ساعت گذشت.همه خواب بودن. بلند شدم.نه این من نبودم .کی بود؟نمیدونم.رفتم اتاق دخترم. بالش رو گذاشتم رو صورتش. دست وپا زد...حتی یه لحظه هم فکر نکردم.دخترم آروم شد.رفتم آشپز خونه.چاقو رو گرفتم. برگشتم اتاقم.هنوز خواب بود.چاقو رو بالا بردم .چند بار پایین و بالا کردم .تمام بدنم وتخت پر خون بود .زنم تکون نمیخورد.حتی فرصت کمک خواستن نداشت.چاقو رو انداختم.رفتم حموم کردم. لباس سفید پوشیدم.

بارون می اومد.چتر نداشم.بی خیال ... اعصابم خورد بود .نمیدونستم کجا برم !کنار جاده راه میرفتم. یه صدای ترمز شدید اومد برگشتم...

روزنامه صبح فردا:

مردی بعد از به قتل رساندن دختر وهمسرش بر اثر تصادف  مرد.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:0  توسط مرتضی  | 
 اونـــا کــه میــمیرن مـیرن تــــو بــرزخ

قـاطـی میشـن اهــل بهشت و دوزخ

کـــار همـــــه اونجــــا بخـور بخـــوابــه

تــــا روز آخــــر،کــه حساب کتــابــه

اونجــــــا یـــــــه سـیستم اداری داره

واســــــه خودش ســاعت کاری داره

سیـستِم اونجــــارو میگـــن عــالیــه

کـــلِّ لـــــــوازمــــش دیجـیـتــالـیــــه

فــرشتــه ای هست کـه کارش اینه

صُب تـــاشـب اونجـا بگیـــره بشینه

کـار کـه نباشه حــوصله ش سرمیره

میشـینه بـا کــــامـپیــوتــــر ور مـیره

مـیخواس تــــوی کـامپـــیوتـر بگــرده

رف تـــو پــــروفـــایل یــه پیره مــرده

کــــامپیوتــر یکی دو دفه گف:دینگ

پـــرید توی گــزینه ی"دیپورتینگ "


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:52  توسط مرتضی  | 
سلام ببخشد یه مدت نبودم!

فقط اومدم تا بگم سالنوتون مبارک...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:2  توسط مرتضی  | 
 
  بالا